تبليغاتX
آموزش برنامه نویسی کامپیوتر و الکترونیک

 

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/4/1 و ساعت 5:54 PM |
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم . خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ؟

من در پاسخش گفتم اگر وقت دارید . خدا خندید و گفت : وقت من بی نهایت است

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد کودکی شان اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره

پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند،اینکه آنها سلامتی خودرا از دست می دهند تا پول به دست آورند

و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند،اینکه با اظطراب به آینده می نگرند

و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده اینکه آنان به گونه ای

زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند ...

دست های خدا دستانم را گرفت و برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم :

به عنوان یک پدر میخواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشند همه کاری که آنها می توانند

بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشندو بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران

مقایسه کنند،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی را در قلب آنان که دوستشان داریم

ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم .

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند،بیاموزند که کافی نیست فقط

آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را ببخشند من با خضوع گفتم :از شما به خاطر این گفتگو متشکرم

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم " همیشه " .......

*************  جوووون من نظر بدین ****************

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/4/1 و ساعت 5:44 PM |

اگه از پیشم بری

اگه تو از پيشم بري سر به بيابون مي ذارم
هر چي گل شقايقه رو خاك مجنون مي ذارم
اگه تو از پيشم بري من خودم و گم مي كنم
به عمر تو رو شرمنده حرفاي مردم مي كنم
اگه تو از پيشم بري دل رو به دريا مي زنم
غرور خورشيد و با برف آرزوها مي شكنم
اگه تو از پيشم بري كار من آوارگيه
خلاصه شو واست بگم كه آخر زندگيه
اگه بري شكايت تو ....

بر روی ادامه مطالب کلیک کنید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/3/22 و ساعت 7:7 PM |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar