تبليغاتX
آموزش برنامه نویسی کامپیوتر و الکترونیک

 یک آغوش مهربان ارزشمندتراز 10000 کلمه است...

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/19 و ساعت 11:15 AM |
در جستجوی تو...

به جستجوی توبه درگاه کوه می گریم درآستانه ی

دریا و علف

به جستجوی تو در معبر بادها می گریم در چار راه

فصول 

اما این جستجو چیست و کجاست؟؟؟؟؟؟

در جستجوی تو...

در چارچوب شکسته ی پنجره ای که آسمان ابر آلوده

را قابی کهنه می گیرد

به انتظار تو این دفتر خالی تا چند....؟

آری تا چند ورق خواهد خورد...؟

جریان باد را پذیرفتن

پذیرفتن عشق را که خواهر مرگ است و جاودانگی

رازش را با تو در میان نهادن

پس ای عاشق

به گنجی رسیده ای بس بایسته و آزانگیز

گنجی از آن دست که تملک خاک  و دیاران را از این

سان دلپذیر کرده است...

ارادتمندم.

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/19 و ساعت 10:42 AM |

خدايا ! بشكن اين آيينه ها را

كه من از ديدن آيينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگزيرم

از آن روزي كه فهميدم سخن چيست-

همه گفتند : اين دختر، چه زشت است

كدامين مرد، او را ميپسندد ؟

دريغا دختري بي سر نوشت است.

 

چو در آيينه بينم روي خود را

در آيد از درم ، غم با سپاهي

سيه روزي نصيبم كردي ، اما-

نبخشيدي مرا چشم سياهي

 

به هر جا پا نهم ، از شومي بخت-

نگاه دل نوازي سوي من نيست

از اين دلها كه بخشيدي به مردم-

يكي در حلقه ي گيسوي من نيست

 

مرا دل هست ، اما دل بري نيست

تنم دادي ولي جانم ندادي

به من حال پريشان دادي ، اما-

سر زلف پريشانم ندادي

 

به هر جا ماهرويان رخ نمودند-

نبردم توشه اي جز شرمساري

خزيدم گوشه اي سر در گريبان

به درگاه تو ناليدم بزاري

 

چو خوش پوشم زبزم خوب رويان-

همه گويند  : او مردم گريز است

نميدانند ، زين درد گرانبار-

فضاي سينه ي من ناله خيز است

 

به هر جا همگمانم حلقه بستند-

نگينش دختري ناز آفرين بود

ز شرم روي نازيبا در آن جمع-

سر من لحظه ها در آستين بود

چو مادر بيندم در خلوت غم-

ز راه مهرباني مينوازد

ولي چشم غم آلودش گواهست

كه در اندوه دختر مي گذارد

 

ببام آفرينش جغد كورم

كه در ويرانه هم ، ناآشنايم

نه آهنگي مرا ، تا نغمه خوانم-

نه روشن ديده اي ، تا پر گشايم

 

خدايا ! بشكن اين آيينه ها را

كه من از ديدن آيينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگزيرم

 

***

خداوندا ! خطا گفتم ، ببخشاي

تو بر من سينه اي بي كينه دادي

مرا همراه رويي ناخوشايند

دلي روشنتر از آيينه دادي

 

مرا صورت پرستان خوار دارند-

ولي سيرت پرستان ميستايند

به بزم پاكجانان چون نهم پاي-

در دل را برويم ميگشايند

 

ميان سيرت و صورت خدايا !-

دل زيبا به از رخسار زيباست

بپاس سيرت زيبا ، كريما !-

دلم بر زشتي صورت شكيباست.

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/2/18 و ساعت 4:33 PM |

رستني ها كم نيست ،          مــن و تـــو كـــم بوديم ؛

خشــك و پـــژمـــرده وُ ،          تا روي زمين خم بوديم ؛

گفتني ها كـم نيست ،           مـن و تـــو كـــم گفتيم ؛

   مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز            چنين درهم و برهم گفتيم 

ديدني ها كم نيست               من و تو كم ديديم 

   بي سبب از پائيز          جاي ميلاد اقاقي ها را                 پرسيديم 

   چيدني ها كم نيست              من و تو كم چيديم 

   وقت گـل دادن عشـق              روي دار قـــالــــي ،

   بي سبب               حتي پرتاب گل سرخي را                  ترسيديم 

خواندني ها كم نيست              من و تو كم خوانديم 

   من و تو ساده ترين شكل سرودن را           در معبر باد با دهاني بسته وا مانديم 

                                     من و تو كم بوديم    

من و تو ، اما در ميدان ها             اينك اندازه ما مي خوانيم

ما به اندازه ما مي بينيم ،            مـا به اندازه ما مي چينيم

ما به اندازه ما مي گوييم              مـا به اندازه ما مي روييــم

   من و تو كم نه كه بايد        شب بي رحم و گل مريم و       بيــداري شبنــــم باشيـــــم 

   من و تـــو خــم نـــه و         درهــم نــه و كـم هـم نــه ،       كه مي بايد ، با هم باشيم 

   مـن و تـــو حق داريم          در شــــــب ايـــــن جنبش         نبـــــض آدم بــــــاشيــــــــم 

   مـن و تـــو حق داريم          كه به اندازه ما هم شـــده         بـــــا هــــــم بــــاشيــــــــم 

                                  

                                         گفتني ها كم نيست ...

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/2/18 و ساعت 4:14 PM |
در خاطراتم هست که روزی با خود اندیشیدم خوب میشد اگر

میرفتی زیرا در این صورت می توانستم کارهای مهمی را  به

انجام برسانم از ان هنگامی که  رفته ای هیچ کاری نکرده ام

چرا که هیج کاری  به اندازه ی بودن با تو مهم نیست.

تقدیم به همه ی دوستان چشم به راه...

ارادتمندم.

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/15 و ساعت 12:57 PM |
زندگی هر لحظه غیر قابل تحمل  تر می شود با دیدن هر غریبه

که از راه میرسد می اندیشم این همان روزی است که سرنوشت

 برایم  برگزید و یا سرنوشتی که من آن را در این روز برگزیدم

دوست داشتن شگرف ترین نیروی عالم است و دل بستن به

خاطرات گذشته مخرب ترین. 

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/15 و ساعت 12:28 PM |
ای خدا مرا به خاطر گناهانی که کرده ام ببخش...
+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/12 و ساعت 1:17 PM |
و باز غم انگیز تر
+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/10 و ساعت 6:26 PM |
باران  بارید

افتادم  بارید

عاشق شدم  بارید

از دست دادم  بارید

و این بار او عشق ورزید و من باریدم

باریدم همچون باران...

آری همجون باران...

ارادتمندم

سبز باشید و بر قرار.

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/10 و ساعت 6:19 PM |
ترس از  آمدن به خانه و روزی دیدن نبودن تو

رنجی است واقعی...

که اگر اتفاق افتد من چه خواهم کرد؟

از خود مدام می پرسم چه خواهم کرد؟

اینک که اتفاق افتاده...

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/10 و ساعت 6:8 PM |
 

و چه غروب حزن انگیزی...

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/10 و ساعت 6:0 PM |
سلام دوستان بعد مدتی باز اومدم امیدوارم حال همتون خوب باشه

امتاحاناتم تموم شد (راحت شدم و دارم نفس میکشم)

حالا هم میخوام چند تا ضرب المثل جالب در مورد خانمها براتون بگم

حالشو ببرین

۱-آنجا که زن حکومت دارد شیطان سر پیشخدمت است.

۲-گریه ی زن دزدانه خندیدن است.

۳-زن شری است مورد نیاز.

۴-زن هر وقت بتواند  میخندد و هر وقت بخواهد می گرید.

۵-زن بلاست ولی هیج خانه ای بی بلا نباشد.

۶-زن یکی خدا یکی.

۷-مردان چون کوهند و زنان چون اهرم.

۸-خانه ی بدون زن مثل چمن بدون شبنم است.

۹-مرد گمان می کند که می داند ولی زن معتقد است بهتر می داند.

۱۰-وقتی مردی دیوانه ی زنی می شود باید صبر کرد تا خود زن او را

 عاقل کند.

۱۱-زن در ان واحد ۷۷ فکر دارد.

۱۲-اگر زن را با چکش بکوبی می توانی از ان طلا بسازی.

۱۳-زن قلعه ای است که مرد زندانی ان است.

۱۴-وقتی در خانه ای زن خوبی باشد خوشی از در و دیوار خانه

می بارد.

۱۵-بدون زن خانه جای شیطان است.

۱۶-ورود زن آغاز سعادت است.

۱۷-زن امانت خداست نزد شوهر.

۱۸-زن عقربی است شیرین گز.

ارادتمندم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/10 و ساعت 5:51 PM |

کنار آشــیـــانــه ی تـــو آشـیـانـه مـــیکـنـم        فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کـسی سـوال می کند به خاطـر چـه زنـده ای     ومن برای زندگی تو را بهانه می کنم

زنده باد اسلام

عـــــشـق شیریـنش مـرا فـرهــاد کـرد             او بــیامد مرغ دل را از قفس آزاد کـرد

او بشد لیلا و مـا مجـنـون روی مـاه او             قـــــلــــب ویــــران مــــــرا آبـــاد کـرد

برای دیدن ادامه مطالب بر روی ادامه مطالب کلیک کنید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/2/9 و ساعت 6:39 PM |
ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی انتها

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست

عشق یعنی عاشق بی زحمتی عشق یعنی بوسه بی سهوتی

عشق یعنی دشت گل کاری شذه در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی گل به جای خار باش پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی خدمت بی منتی عشق یعنی طاعت بی جنتی

عشق یعنی ظاهر باطن نما باطنی آکنده از نور خدا

در تنور عاشقی سردی مکن در مقام عشق نامردی نکن

عشق را دیدی خودت را پاک کن سینه ات را در حضورش چاک کن

کاش جانم در شراب عشق باد خانه جانم خراب عشق باد

هر کجا عشق اید و ساکن شود هر چه ناممکن بود ممکن شود

تقدیم با صادقانه ترین عشقها به تمامی خوش قلبهای عزیزم  مهدیه جان
+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/2/9 و ساعت 6:32 PM |

حال وقتی از پنجره به بیرون نگاه میکنم جز سکوت حزن انگیز زمستانی سرد چیزی به استقبال نگاه منتظرم نمی آید.

من هنوز هم منتظر گامهایی هستم که سکوت کوچه مان را بشکند و صدایش گلبوته امید را در جانم برویاند هنوز قلب منجمد من منتظر هرم حضور توست تا طپش نو آغاز کند هنوز چشمان من در زوایای بسته و تاریک کوچه به دنبال نور میگردد که فرا راه خویش قرار داده به سوی شهر خوشبختی گام بردارد و شاید هنوز هم دستان من انتظار آن دارند تا در گرمای دست تو راهی به سوی رشد بیابند شاید هنوز ....

بر روی ادامه مطالب کلیک کنید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/2/9 و ساعت 6:14 PM |
دختري استاده بر درگاه

 چشم او بر راه

  در ميان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست

  چشم بر مي گيرد از ره

 باز

 مي دهد تا دوردست جاده مرغ ديده را پرواز

 از نبرد آنان كه برگشتند 


 گفته اند

 او بازخواهد گشت

 ليك در دل با خود اين گويند

 صد افسوس

  بر فراز بام اين خانه

  روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت

 جاده از هر عابري خالي ست

  شب هم از نيمه گذشته ست و كسي در جاده پيدا نيست

  باز فردا

  دخترك استاده بر درگاه

  چشم او برراه

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/2/7 و ساعت 4:11 PM |
به باد سست نهاد ، اعتماد شايد كرد
به يار سست نهاد، اعتماد؟
اي فرياد
ميان همهمه شهر
چرا نمي شنوي شيون شهيدان را؟
به دشت بايد رفت
به كوه بايد زد
دگر به شهر كسي پاسخي نمي گويد
ز كوه و دره ترا هست پاسخي
پژواك
اگر كني ادراك
!!!
....

(حميد مصدق)
+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/2/7 و ساعت 2:33 PM |
و باز حیرت انگیز ترین ها
+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/30 و ساعت 1:26 PM |
سلام دوستان خوب و عزیزم

این متنارو تقدیم میکنم به کسی که بهش ارادت دارم ولی حیف 

  که... 

زمانی که اتفاق خوب یا بدی برات رخ داد معنی اش را در نظر

داشته باش منظوری در اتفاق هست که به تو یاد بدهد چطور

بخندی یا کمتر گریه کنی تو نمی توانی کسی را مجبور به دوست

 داشتن کنی فقط می توانی فرد دوست داشتنی ای باشی بقیه

به آن شخص ربط دارد که ارزش واقعی تو را تشخیص دهد.

                    ****************************

اندازه گیری عشق آن است که بدون اندازه دوست داشته باشی

درزندگی موقعیت های نادری یافت می شودکه شخصی راملاقات

کنی که دوستش داشته باشی و او هم در ازایش دوستت داشته

باشد بنابراین وقتی یافتی آنرا از دست مده شانس ممکن است

دیگر به سمت تو نیاید.

                          **************************

بهتر است که غرورت بخاطر کسی که دوست داری از دست بدهی

تا اینکه بخاطر غرور کسی را دوست داری ما زمان زیادی را صرف

می کنیم تا شخصی مناسب برای دوست داشتن بیابیم یا ضعفهای

کسانی را که دوست داریم را پیدا کنیم در حالی که باید جای آن 

عشقی را که میدهیم کامل کنیم. 

                       **************************

زمانی که تو واقعا برای شخصی ارزش قائلی به دنبال ضعف ها

نمی گردی  به دنبال جوابها نمی گردی در عوض با اشتباهات

میجنگی ضعفها را میپذیری و به بهانه ها توجه نمی کنی هرگز یه

 دوست قدیمی را دور نیانداز تو هرگز نمی توانی او را جایگزین

کنی .

                       **************************

  

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/30 و ساعت 1:13 PM |

نظر یادتون نره •••


در هرجاي دنيا چگونه کليد را پيدا و در را باز مي کنند؟ 

فرانسه
در اين کشور درها معمولا" قفل نيستند، بنابراين دستگيره در را مي چرخانند و در را باز مي کنند.
بعداً ماموران يک کليد يدکي درست مي کنند يا قفل راعوض مي کنند.
آمريکا
بلافاصله F.B.I تعداد 194 نفر از مظنونين القاعده را دستگير و تعدادي از ايرانيان را اخراح مي کند
و در بازوجويي اعضاي القاعده تعدادي بمب و موشک و نارنجک و تانک نفربر و موشک ضد موشک
در خانه‌هاي آنها پيدا مي کنند، اما کليدي پيدا نمي شود.
آلمان
حتما يک کليد يدکي در جيب هلموت کهل است، آن را از او مي گيرند.
بلژيک
ابتدا مسئول مربوطه به ماموران نامه مي نويسد و اين خبر را مي دهد، بعد موضوع طي نامه‌اي به
وزارت کشور و وزارت امور خارجه خبر داده مي شود، بعد نامه‌هايي براي پارلمان اروپا نوشته مي شود.
بعد از نه ماه نامه نگاري کليد خودش پيدا مي شود.
انگلستان
در انگلستان هيچ وقت هيچ کليدي گم نمي شود، مگر اينکه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده
باشد.
کلمبيا
رئيس جمهور از قاچاقچيان مي خواهد کليد را پس بدهند، آنها هم از او ميخواهند قول بدهد ديگر درها
را قفل نکنند.
واتيکان
پاپ از خداوند مي خواهد جاي کليد را نشان بدهد، بعد هم يک کليد ساز مي آورند و در را باز مي کنند.
ايتاليا
گم شدن در اين کشور طبيعي است، بنابراين در را مي شکنند و خسارت آنرا به برلوسکوني مي دهند.
افغانستان
با يک توپ 106 در را از جا مي کنند و در اين ماجرا تعدادي از نيروهاي آمريکايي و القاعده
هم به قتل مي رسند.
سوئيس
براي انتخاب بين باز کردن در يا باز نکردن آن رفراندوم برگزار مي کنند.
روسيه
يکي از دزدهايي که وزير شده است، با يک سنجاق در را باز مي کند.
پ.ن. : خدا رو شکر با زور قرص های مسکن خیلی بهترم. دکتر هم رفتم، اما دریغ از یه دونه قرص!
این ویروس های لعنتی چه ها که نمی کنند!!! مجبورشدم خود درمانی کنم. خود درمانی به درد
این جور مواقع می خوره دیگه!!! آفرین به ایرانی بودنمان و آچار فرانسه بودنمان!!!
از احوالپرسی همه شما ممنونم.

با تشکر فراوان از وقتی که برای خوندن این وبلاگ گذاشتید

 

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/29 و ساعت 12:38 PM |
و خداوند عشق را آفرید
+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/24 و ساعت 5:7 PM |
سلام دوستای گلم

 تا توانی در جهان یکرنگ باش 

 قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است

        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 همیشه غمگین ترین لحظات را عزیز ترین کسانمان به ما هدیه

 می کنند.

         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مرغ دلم به قدری نادان بود که با دیدن اولین دانه به دام افتاد.

         ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 می گویند همیشه به نیمه ی پر لیوان نگاه کن پس وقتی که

 نیمه ی خالی هم خالی است چه باید کرد؟؟؟!!!

        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 چون نتوانست آیینه را گول بزند آن را شکست !!!

       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 عشقی چنین دم افزون و درونی میان دو انسان حیرت انگیز 

چیزهاست  چنین عشقی با جستجو و یا با آرزوی سودایی

 بدست نمی آید بلکه پیشامدی است آسمانی!!!

      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دو خط موازی ...

 دو خط موازی حتی با فاصله های اندک که میانشان باشد

 هرگز به هم نمی رسندمن و تو حکایت  همین دو خطیم

 آری من وتو ...

      ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   بد ترین شکل دلتنگی برای کسی است آن است که در کنار او 

    باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید!!!

     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 من و تو قصه ی یک حادثه ایم نیمه ی گم شده ی یکدیگریم

 و چه دیر حادثه ها قصه شدند...

     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 تو می دانی...

 و شاید سر نوشت من چنین بودکه عشقت تا ابد با من عجین

 بود شبی گفتم جدایی از تو سهل است و تو می دانی حقیقت

  غیر از این بود...

     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آتش زبان آب را نمی فهمد و آب زبان آتش را

 آه از زبانه های آتشین زبان تو که قطره قطره ی وجودم را

 آب می کند !!!

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 در سکوت می توان نگاه را معنا کرد و آن را با عشق به دل

 پیوند زد می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد و برای

 رازقی ها ی امید از عطر دوست داشتن گفت 

 و اینک می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف نگاهت گوش کنم .

      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 واژه ها...

  عشق: روایت تلخ همیشگی

  مرگ : بلندای زندگی

  غربت: سهم من از زندگی

  دوستی: قشنگترین واژه ی زندگی

      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 هرگز اشتباه نکن اگر اشتباه کردی تکرار نکن اگر تکرار کردی

اعتراف نکن اگر اعتراف کردی التماس نکن 

و اگر التماس کردی دیگر زندگی نکن!!!

      ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پروردگارا ...

 پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم

تغییر دهم.

 دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم  تغییر دهم .

 بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم.

 مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من

رفتار کنند.

 پروردگارا به من صبر بده تا بتوانم شرایط اطراف را تحمل

 کنم.

     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 محبت به نامرد کردم بسی محبت نشاید به هر نا کسی

 تهیدستی و بی کسی درد نیست که دردی چو دیدار نامرد

                                         نیست!!!

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی منظومه ایست از شعرهای نا تمام وبی کلام و بی بیان

زندگی جلوه ی زیبای نور در میان سایه های نیمه جان

زندگی گاهی سکوت لحظه های نا آشناست یا سلامی در میان

کوچه هاست

 زندگی گاهی تبسم می کند

 زندگی گاهی محبت می کند

 زندگی گاهی بدون عاطفه بی محبت بی وفا نا آشناست

 زندگی...

 دوستان عزیزم نظر یادتون نره .

چاکر همه ی شما الناز.

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/24 و ساعت 5:0 PM |
سلام دوستان

این عکس پایینی رو تقدیم می کنم به مادر یکی از دوستام که ایشونو مثل مادر خودم دوست دارم.

ارادتمند  و  دختر کوچیکتون الناز

مادر عزیزم خانم عرفانی دوستتون دارم.

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/24 و ساعت 3:58 PM |
ای عاشق...

ای عاشق در انتظار چه نشستی؟؟؟

در انتظار بادهای پاییزی  بارانهای بهاری برگ های زرد یا شکوفه های ارغوانی در انتظار کدامی؟

انتظار بیهوده است پنجره را باز کن جدار را بشکن غبار را بشوی

و خاطره ها را به خاطره ها بسپار تا پایان پایان ها مانده است

این است زندگی این است روزگار.

ارادتمندم.

این متنو تقدیم می کنم به همه ی دوستان عاشق... 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/24 و ساعت 3:46 PM |
+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/24 و ساعت 12:12 PM |
.

عبدالرحمن شرفکندی (1920-1990), ملقب به هَژار (به کردی: هه‌ژار Hejar، به معنی مسکین و تهیدست) از نویسندگان، مترجمان و شاعران کرد ایران بود. وی فرزند حاجی ملا محمد بود و در سال ۱۳۰۰ هجری خورشیدی در شهر مهاباد در شمال غرب ایران زاده شد. هنگامی که‌ 17 سال سن داشت پدرش درگذشت. وی در حدود سال 1940 آغاز به‌ سرودن شعر نمود و تحت تأثیر شاعران برجسته‌ کرد مانند احمد خانی، وفایی، ملای جزیری و قادر کویی بود. هه‌ژار در جنبش کردی تأسیس جمهوری مهاباد به‌ رهبری قاضی محمد نقش داشت. پس از سقوط جمهوری مجبور به‌ تبعید شد. حدود سی سال در کشورهای عراق، سوریه، لبنان و مصر زیست. وی در جنبش‌ کردی به‌ رهبری مصطفی بارزانی نیز مشارکت داشت. در سال 1975 به‌ شهر کرج ایران آمد و تا پایان زندگی خود در 22 فوریه 1990 در آنجا اقامت گزید.

هه‌ژار در زادگاهش مهاباد به‌ خاک سپرده‌شد.

از کارهای برجسته او ترجمه کتاب قانون در طب بوعلی سینا از عربی به فارسی و ترجمه رباعیات خیام از فارسی به کردی بود.

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 4:45 PM |

وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بی صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالی ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگی ، مونده تو شبهای من

تو اين روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صدای آخرين من ،تا تو نيای در نمي ياد

تك تك لحظه های من ، فقط تو رو ازم مي خواد

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 3:1 PM |

نبرد نابرابر

نبرد نابرابر
نیست کار ما برادر
موضوع درس امروز
درس جوونمردیه
می دونین کیه معلم
غلامرضا تختیه
باید که توی زندگی
یه مرد باشیم تو میدون
این راه و رسم تختیه
آی بچه های ایرون
پیرو راه مردایین؟
شاگرد پهلوونایین؟
خوبه که یادتون باشه
معلمای فردایین
یه تختی بود یه ایرون
خاطر خواهاش فراوون
کارش رضای مردم
به دادشون رسیدن
به جای مهر و امضا
حرفشو می خریدن
روزی و روزگاری
در حین کارزاری
فهمید که یک دست
حریف اون شکسته
مردونه با شهامت
گفت نیست این عدالت
نبرد نا برابر
نیست کار ما برادر
تموم دنیا دیدن
کشتی گرفت یه دستی
گویی که ساغری شد در گیر و دار مستی
اون نیست
اما اسمش موند تو دیار هستی
یه تختی بود یه دنیا
دلش به قد دریا
تو قصه ها نوشتن
حقیقته نه رویا
اسمش چه رونقی داد
به اسم پهلوونا
دنبال راه و رسمش
راه افتادن جوونا
یه تختی بود یه بازار
دوست داشت بمیره
اما مردم نبینن آزار
یه تختی بود یه میدون
وای ز روز مرگش
مردم با چشم گریون
یه ملت و یه تختی
قصه اش قشنگه اما
پایان روزگارش
رسید به شوربختی

یه تختی بود که مردش
از بس زمین نخوردش
گفتن که خود کشی بود
از بس که در خوشی بود
گفتیم دروغه
شاید
از درد و نا خوشی بود
یه تختی بود که کشته شد اما
توی روز نامه ها یه جور دیگه نوشته شد
یه تختی بود که کشتنش
اما دلیل مرگشو خاطرخواهی نوشتنش
یه تختیه که زنده اس
قصه ش کوتاهه اما
اسمش که خیلی گنده اس
چه باخت چه برد مهم نیست
اما تا دنیا دنیاست
برنده اس و برنده س
نبرد نا برابر
نیست کار ما برادر...

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 3:0 PM |


سلام بر تمام دوستان گرامی :
آبجی ما از این موارد خوششون نیومد: موارد ۴ و ۶ و ۱۵ و ۱۶ و ۴۰ و مخصوصاً  مورد ۲۳

و از این موارد خوششون اومده : ۷ و ۸ و ۱۴ و ۲۲ و ۳۶ و  مخصوصاً موارد ۲۶ و ۳۲ و ۳۷ و ۴۲ و ۵۵

                                          لطفا در باره همه موارد نظر بدهید. 

١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلمانی)
٢ - مردی كه به خاطر " پول " زن می گيرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )
۳- لياقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چينی )
۴- زنی سعادتمند است كه مطيع " شوهر"  باشد. ( ضرب المثل يونانی )
٥- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگليسی )
٦- زن مطيع ....
بر روی ادامه مطالب کلیک کنید ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:57 PM |
کهن دیارا دیار یارا به عزم رفتن دل از تو کند م
ولی ندانم اگر گریزم کجا گریزم وگربمانم کجابمانم؟
نه پای رفتن نه تاب ماندن چگونه گویم درخت خشکی
عجب نباشد اگرتبرزن طمع ببندد به استخوانم
در این جهنم گل بهشتی چگونه روید؟چگونه بوید؟
من ای بهاران زابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم
صدای حق را سکوت باطل در آن دل شب چنان فروکوفت
که تا قیامت دراین مصیبت گلو فشارد غم زمانم
کبوتران رابه گاه رفتن سرنشستن به بام من نیست
که تا پیامی به خط جانان زپای آنان فروستانم
سفینه ی دل نشسته درگل چراغ ساحل نمی درخشد
دراین سیاهی سپیده ای نیست که چشم حسرت دراونشانم
الاخدایا!گره گشایا!به چاره جویی مرامددکن
بود که برخود دری گشایم غم درون رابرون کشانم
چنان سراپاشب سیه رابه چنگ ودندان درآورم پوست
که صبح عریان به خون نشیند برآستانم برآستانم
کهن دیارا!دیاریارا!به عزم رفتن دل ازتوکندم
ولی جزآنجاوطن گزیدن نمیتوانم نمیتوانم
+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:51 PM |
دلم تنگ است دلم میسوزد ازباغی که میسوزد
نه دیداری نه بیداری نه دستی از سریاری
مراآشفته می سازد چنین اشفته بازاری
تمام عمربستیم وشکستیم
به جز بارپشیمانی نبستیم
جوانی راسفرکردیم تامرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
چه رنجی ازمحبت ها کشیدیم
برهنه پابه تیغستان دویدیم
نگاه آشنا دراین همه چشم
ندیدیم وندیدیم وندیدیم
+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:49 PM |

**** پرچم کردستان **** آلای برزی کوردوستان ****

کوردستان خاک و خۆڵت
تیماری ده‌ردی منه.

خۆری ئاسۆی ده‌م که‌لت
قیبله‌گای عه‌شقی منه‌.

لوتکه و شاخ و ڕووبارت
هه‌ناسه و ژینی منه.‌

مێژوو و هه‌وڵ و خه‌باتت
ڕێپیشانده‌ری منه‌.

قه‌تره‌ی خوێنی شه‌هیدت
سوێندی سه‌ر زاری منه‌

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:47 PM |
دلا شب ها نمي نالي به زاري
سر راحت به بالين مي گذاري
تو صاحب درد بودي ناله سر كن
 خبر از درد بيدردي نداري
بنال اي دل كه رنجت شادماني است
بمير اي دل كه مرگت زندگاني است
مياد آندم كه چنگ نغمه سازت
ز دردي بر نيانگيزد نوايي
مياد آندم كه عود تار و پودت
نسوزد در هواي آشنايي
دلي خواهم كه از او درد خيزد
بسوزد عشق ورزد اشك ريزد
به فريادي سكوت جانگزا را
 بهم زن در دل شب هاي و هو كن
و گر ياري فريادت نمانده است
چو مينا گريه پنهان در گلو كن
صفاي خاطر دل ها ز درد است
 دل بي درد همچون گور سرد است

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:35 PM |
بێگانه‌ نه‌ ڵێن که‌ کورد نه‌ زانن      بێ نووسه‌ رو هۆنه‌ رو زمانن

پێمان نه‌ ڵێ وێژه‌ وانی بیر ورد         دڵدارێ نه‌ بوو له‌ نێو گه‌ لی کورد

کوائێوه‌ نه‌ دڵته‌ ڕن نه‌ دڵبه‌ ر          له‌ م ڕێگه‌ یه‌ نه‌ ڕێڕه‌ ون نه‌ ڕێبه‌ ر

کورد هێنده‌ نه‌ گێل و گێژو کاسن         داخم ئه‌ وه‌ بێ که‌ سن که‌ ساسن

ژیرو به‌ دڵن گه‌ لێک ده‌ زانن        بێ خێوی یه‌  بێ سه‌ رو زمانن

بۆ مه‌ ش که‌ هه‌ بایه‌ خێو و سه‌ ردار        به‌ خشنده‌ وژیرو زیت و وشیار

ژیری و هونه‌ ری به‌ دڵ کڕیبا        ژه‌ نگی له‌ دڵی هه‌ ژار سڕیبا

من ئێسته‌ له‌ کۆڕی وێژه‌ وانان        ئاڵام د ه‌ شه‌ کا له‌ عاسمانان

ده‌ مخسته‌ وه‌ ژین مه‌ لای جزیری        پێم زیندوو ده‌ بوو عه‌ لی حه‌ ریری

وا شاد ئه‌ بوو پێم فه‌ قیهی ته‌ یران        گیانی به‌ فڕین ده‌ هاته‌ سه‌ یران

چبکه‌ م که‌ گه‌ لێ که‌ ساده‌ بازاڕ        کووتاڵه‌ که‌ باشه‌ نیمه‌ کڕیار

پایه‌ ی هونه‌ ران به‌ پاره‌ به‌ نده‌         هه‌ رکه‌ س که‌ هه‌ ژاره‌ کاری گه‌ نده‌

هه‌ ر که‌ س له‌ ڕێگه‌ ی دراو و قۆشه‌        سه‌ رخۆشه‌ نه‌ خۆشه‌ دڵ په‌ رۆشه‌

ئه‌ حمه‌ دی خانی  وه‌ڕگێڕ:مامۆستا هه‌ ژار

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:28 PM |

زستان رویی سه رما نه ما            ده رچوین له ناو مژو ته ما

سه ری کویستان خال به له که       جیژنی مام ریوی و ده له که

قاوو قیژه له و بلنده                  به کومه ل ده فرن بالنده

پرسیمان له قولینگ و قازان        هوی لالوی گه ریده ی چازان

ئیوه زه وی زور گه راون             له زور جیگا دا زور ماون

له هه وار و شار و دی یان           کوی خوشتره له گشت جی یان؟

پی یان گوتین که سی خالان         شه که ت بوین له لاق و بالان

جیهانمان گش پشکنیوه                وه ک کوردستانمان نه دیوه

جی نین خوشتر له نیشتمان            کوردستانه به هشتمان

 

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:21 PM |
گه رچی تووشی ره نجه رويی و حه سره ت و ده ردم ئه من

قه ت له ده ست ئه م چه رخه سپله نابه زم مه ردم ئه من

ئا شقی چاوی كه ژال و گه ردنی پر خال نيم

ئا شقی كيو و ته لان و به نده ن و به ردم ئه من

گه ر له برسان و له به ر بی به رگی ئيمرو ره ق هه ليم

نو كه ری بيگانه نا كه م تا له سه ر هه ردم ئه من

من له زنجير و ته ناف و دار و به ند باكم نی يه

له ت له تم كه ن بمكوژن هيشتا ده ليم كوردم ئه من

ترجمه فارسی       

گرچه اسير رنج و حسرت و دردم من تن به شكست از چرخ سفله پرور نخواهم داد، مردم من

عاشقی بر چشم شهلا، گردن مرمرين (هرگز) عاشقی بركوه و دشت، غارها و كلوخهای سرزمينم آری 

اگر از لختی و گرسنگی خشك شوم تا جان در بدن دارم، خدمت بيگانگان هرگز

از زنجير و طناب و دار و زندان باكم نيست بكشيدم، تكه تكه ام كنيد، همچنان خواهم گفت: كردم من

شاعرکرد هێمن

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:16 PM |

کلمه ی عشق ازنام عشقه که گیاهی پیچیده وانگل درختان است گرفته شده.این گیاه زندگی
اتکالی دارد یعنی چون مستقلا قادر به رشد ونمو کامل نیست لذا برای تغذیه وگسترش شاخ و
برگهای خود به ساقه ی درختان دیگر می پیچد وبه وسیله ی نیشهای گیاهی خود شیره ی نباتی
راازتنه ی درخت می مکد و وقتی رشد آن توسعه یافت درخت مورد حمله را خشک می کند
در عشاق نیز هیجانات روحی والتهابات بخصوصی به تناسب شدت وضعف وکیفیت علاقه
به معشوق به وجود می آید که به همین عوالم شباهت دارد.بدین معنی که وقتی طالب به مطلوب نرسید
ومانعی دربین آنها بود ناچار عاشق افسرده وپژمرده میشود وبه تدریج خشک ومعدوم میگردد
وقتی به ماخذ و وجه تسمیه کلمه عشق پی بردیم باید بدانیم که محققین وروانشناسان برای
عشق یازده مرحله قائل شده اند ازین قرار
اول-دوستی که موانست ساده وبی آلایشی بیش نیست
دوم-علاقه که مرحله ی مهرورزید ن قلبی دونفر به یکدیگراست
سوم-کولف وآن دوره ی تشدید محبت نسبت به معشوق است
چهارم-عشق محسوس که علاقه وارادت زائد برمقدارمحبت رامی رساند
پنجم-شعف یعنی مرحله ی احتراق قلب در نتیجه ی افزایش به دلدار
ششم-شغف ازدیاد بی حد محبت است تانفوذ درجدار دل وروان عاشق
هفتم-جوی یعنی مهرومحبت باطنی نسبت به معشوق
هشتم-تیم مرحله ای است که عاشق ازدلدارظاهرا دوری می گزیند ودر طلب خیالی که مخلوق فکر
وخلجان روحی اوست بر می آید
نهم-تبل در این مرحله عاشق بر اثر شدت علاقه به دلدارش ناتوان وبیمار می گردد
ونیروی حیاتی اوبه کلی سقوط می کند اشتهای بیمار به غذایاهرنوع دلبستگی به زندگی
ازبین می رود وبراثرعدم فعالیت جهازهضم واختلال گردش خون در رگهاونرسیدن مواد
حیاتی به اعضاواجزای بدن به تدریج تمام نیروی اوبه تحلیل می رود
دهم-تذلیه وآن مرحله ای است که عاشق براثربحرانهای روحی قوای عاقله ی خود را
ازدست می دهد
یازدهم-هیوم که آخرین مرحله ی عشق است دراین دوره عاشق در معشوق فانی می شود
ودر عالم جز اوکسی را نمی بیند ونمی جوید

ازکتاب نابغه ی شرق

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:12 PM |
وحرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سربه ابتذال گفتن فرو نمیارند
حرفهای شگفت زیبا و اهورایی همین هایند
وسرمایه ی ماورایی هرکسی به اندازه ی حرفهایی هست که برای نگفتن دارد
حرفهای بی تاب وطاقت فرسا
که همچون زبانه های بی قرار آتشند
وکلماتش هریک انفجاری رابه بند کشیده اند
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند
اینان هماره درجستجوی مخاطب خویشند
واگریافتند یافته می شوند ودرصمیم وجدان او آرام می گیرند
واگر مخاطب خویش را نیافتند نیستند واگراورا گم کردند روح را ازدرون به آتش می کشند
ودمادم حریقهای دهشتناک عذاب برمی افروزند
هرکس به اندازه ای که احساسش می کنند هست
هرکسی رانه بدانگونه که هست احساس می کنند بدانگونه که احساسش می کنند هست
وعظمت همواره درجستجوی چشمی است که اوراببیند
وخوبی همواره درانتظارخردی است که اورا بشناسد
وزیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق بورزد
وجبروت نیازمند اراده ای که دربرابرش به دلخواه رام گردد
وغرور درآرزوی عصیان مغروری که بشکندش وسیرابش کند
وداشتن نیازمند طلب است وپنهانی بی تاب کشف وتنهایی بیقرار انس
وتنهایی بی قرارانس.........وتنهایی بیقرارانس

کویر - دکترشریعتی

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:11 PM |
بار الها!!این همه زمین وآسمانهای بی دروپیکر ساکت وبی درک چه سود؟این همه آدمهای جورواجور

وهمه یک جوروناجوربیخودی چه فایده ؟که برای هدایتشان وآدم شدنشان صدوبیست وچهار هزار پیغمبر

بفرستی وهمه را شکنجه کنند وبکشند وبه حرف هیچکدامشان هم گوش ندهند !وباز قیامت وترازو وبهشت

وجهنم وآن همه گرفتاریها ....آخر فایده ی این همه زمین وآسمانهای گله گشاد واین همه آدمهای

گله گشادتر چیست؟یک زمین وآسمان مختصر.چهارتا آدم حسابی!!بیخودی نیست که در تمام قصه های

خلقت دنیا ازاساطیر یونانی گرفته تا مذاهب سامی وفرهنگهای هندی وچینی و...چه می گویم ؟

حتی افسانه های دینی اقوام بدوی استرالیایی وسیاهان وحشی آفریقایی وسرخ پوستان آمریکایی

نیزهم آنچه مشترک است پشیمانی خدا ازآفرینش است پس از آنکه فرزندان آدم برروی زمین به راه

افتادند وتاریخ را آغاز کردند

هبوط - دکتر شریعتی

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:9 PM |
تنهایی صفت بارز وضع انسانی است جوهرالهی-خودآگاهی-آزادی وآفرینندگی که نوع بشررا

تامرحله ی تکاملی انسان بودن فرامی بردبیگانگی اوراباطبیعت عنصری.نظم کورکائنات ناآگاه

وبی احساسی که اورااحاطه کرد ه اند توجیه می کند ومذهب وعشق وهنر سه جلوه ی این روح

غریب است این نی بریده از نیستانش که هماره ازفراق-اضطراب-حسرت-انتظار-عشق و

بیزاری می نالد وهرچه بیشتر به خود پی می برد تنهاتر می شود وپیوندهای ناخودآگاهش باطبیعت

می گسلد وازما(روح جمعی-که درجامعه های باستانی نیرومند ومسلط بود می برد وبه من می رسد

وآنگاه بریده از جهان وجداازجمع درد اختیار وهراس رهایی بیقرار ومضطربش می کند ومی کوشد تاباتخدیر ومستی

آن رافراموش کند ولحظه ای ازآن بیاساید ویابه کمند عشقی ازرهایی رها شود وبادلی پیوند گیرد ویابه

اعجاز هنر طبیعت راباخویش آشنا وهمدرد سازد وخود رابادیگران تفاهم وخویشاوندی بخشد

وپیوندهایی را که با خود آگاهی عقلی گسست بابیان وآفرینش هنری اتصال دهد ویا ازاین تنگنای

بی درد وبیگانه به درون خیزد وبربال روح بی تاب خویش بنشیند وبه نیروی عشق وهدایت عرفان

به آن نمی دانم کجای آشنایی که اینجا نیست بگریزد ویا به دعوت پیغامی غیبی وراهبری

رسولی که ازآنجاخبرآورده است خود رانجات دهد واگرنه پیغام غیب راباور کردونه الهام دل را

نه عشق قرارش بخشید ونه هنر نگاهش داشت واو ماند وآنچه پیدا هست باید  یاشراب فراموشیش

بخشد ویا انتحار خلاصیش دهد که تنها موهبتی که می تواند آدمی را با همه اش همین!اشباع کند

ودراین دور باطل تولید برای مصرف ومصرف برای تولید وآسایش فدای تامین وسایل آسایش!خوشبخت

سازد حماقت است ودریغاکه حماقت هم موهبتی است خدادادی زیرا آدمی می تواند خود را

بکشد اما نمی تواند تصمیم بگیرد که نفهمد.

دکتر علی شریعتی - کویر

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:8 PM |
این فرشته ها که احساس ندارن شعورند ارن فرشته عشق ندونه که چیست اینا یه مشت عمله ن باید زودی بهم بگرد ن

سرش را هرجوری شده بهم بیارن وفوری برن سر کاردیگه!کنتراتی کار می کنن تقلبی کارمی کنن سرعمله شون شیطونه

درسته که ظاهرا مطیع خدان وبرای اوکارمی کنن اماپنهونی دست همه شون تودست شیطونه چونکه خودشون عرضه نداشتن

که مثل اون عصیان کنن وگرنه می کردن بهترینشون همون شیطون بود که مرد ومرد ونه ایستاد جلو خداوگفت :نه سجده نمی کنم

توروسجده می کنم اما این آدمکهای کثیفی که از گل متعفن ساخته ای این موجود ضعیف ونکبت که برای شکم  چرونی خداوبهشت وپرستش وعظمت و

بزگواری وآخرت وحق شناسی ومحبت وهمه چیزوهمه کس وفراموش می کنه برای یه شکم انگور یاخرمایاگندم گوسفند وار

پوزه شوبه زمین فرو میبره سجده نمی کنم این چرند شکم چران پست وسجده کنم ....وبدین ترتیب همه سجده کردن جزاو.خدا  دوست داشتنو برگزید

ومی خواست عشقو به پاش به سجده بکشونه امااوعاشق بزرگ و دیرین خدابود ازکینه جو نش عاصی می شه   حسد عشق عشق رونیز تباه می کنه

مطرود عشق می شه ودشمن دوست داشتن اما به پاس عشق دیرینه اش خدا  دستشو درانتقام گرفتن ازدوستش باز می زاره

تاهم عشقو پاداش داده باشه هم دوست داشتنو بیازمایه

دکتر شریعتی-هبوط

+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:7 PM |
یکی اززیباترین وخواندنی ترین آثار دکتر علی شریعتی کتاب هبوط ایشان است.من تاکنون
این کتاب راچند بار خوانده ام وهیچ گاه ازدوباره خواندن آن ملول نشده ام وباهربار خواند ن
بلکه باهرجمله ی این کتاب انس گرفته ام وآگاهیهای من درباره ی آفرینش انسان وخلقت
افزوده شده است ومرابه تفکر وتعمق درآن واداشته است هرچند د کتر شریعتی دراین کتاب
زبانی ساده وروان دارد امادرپس تک تک کلماتش دنیایی از معنا نهفته است.اوبااین زبان پرده ازرازخلقت وهبوط انسان
برمی دارد ود ید گاهی نوبه ما عرضه می کند
هبوط درواقع دردهاوحرفهای دل انسانی دردمند ورنج کشیده است انسانی بارنجی بزرگ
که زنده بودن حتی بودن برایش مصیبتی است وماندن برای او زجرآور
دردهایی که به قول صادق هدایت:همچون خوره روح رامی خورد ودیوارها ی روح را می تراشند
دردهای روح سوهان خورده وتنهایی که خود راد ر این لجنزاردنیاومیان این انسانهای اربعه و
بنی لجن بیگانه می بیند وهیچگاه نمی تواند باآنهاد م خورشود باآدمهایی که همه یک دستگاهند
دستگاه تبدیل کننده. تبدیل کننده ی غذاهای پاکیزه ومیوه های پرشهد ولطیف آبهای گوارا به
کود حیوانی وزهرآب
آدمهایی بازندگیهای موشی.حقه های مارمولکی.کینه های شتری.دورنگیهای بوقلمونی
حیله های شغالی.آرامشهای خری.نجابتهای گاوی.حسدهای خروسی.حرصهای مورچه ای
هوسهای خوکی.غرورهای پلنگی.اطاعت ها ی گوسفندی وجست وخیزهای خرگوشی
من مطالعه ی این کتاب رابه همه ی دوستان آگاه وکتاب خوانم وکسانی که می خواهند
شخصیت واقعی دکترشریعتی رابشناسند توصیه می کنم
خود نیزگاهی اگردست داد قسمت هایی ازاین اثر ارزنده راتقدیمتان می کنم
+ نوشته شده توسط اقبال سهرابی در 2006/1/23 و ساعت 2:3 PM |

دوستای گلم سلام

این متن زیبا رو یکی از دوستای خیلی عزیزم که خیلی

بهشون ارادتمندم برام فرستادن.

بهانه...

اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شکنم

نمي داني شکستن چقدر سخت است

آنکه نشکسته چقدر خوشبخت است

اگر مي خواهي من بشکنم

اگر مي خواهي از ماندن حرفي نزنم

برو حرفي نيست

هميشه براي رفتن بهانه زياد است

آنچه مي ماند يک دنيا غصه و ياد است

شايد ديگر دليلي براي ماندن نداري

يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست

خواستي بيايي چشم انتظارت ديوانه اي است

برو قبل از اينکه وجودم از هم بپاشد

اين ديوانه خود را به خاطر بسپار

دنيا همين امروز و فردا نيست

هميشه مي گفتي ميشود در دنيا هم بهشت ساخت

پس چه شد چرا مي خواهي بروي

کاش هيچ وقت رفتني در کار نبود

ديگر به هيچ پرنده مهاجر دل نخواهم سپرد

من نميخواهم ترا گم کنم

نمي خواهم بي تو بودن را تجربه کنم

از تنهايي مي ترسم

مي خواهم اين فصل را با ياد تو آغاز کنم

هرجاي دنيا که باشي دوستت دارم.

وای عجب شعریه علاوه بر اینکه خیلی خیلی خوشم اومد سیر گریه کردم.

 اقا محمد به خاطره شعر قشنگشون دوباره تشکر می کنم. 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/22 و ساعت 5:36 PM |
نقاشی کن...

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت

نقاشی کن عکس خورشید را و در پشت پنجره ی سرد تنهاییم بگذار

 تا بر من بتابد و روح یخ بسته ام را حرارتی جاودانه بخشد...

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت

 نقاشی کن امواج آبی دریارا تا ماهی کوچک قلبم در آن آرامش آبی

 از حس بی تابی رهایی گردد...

نقاشی کن اسب چابک  عشق را تا مرا ببرد ،ببرد به آنجاییکه فقط

تو باشی و من باشم و عشق و نور...

برایم  نقاشی  کن  نم نم  باران  را  تا  شوره زار  دلتنگی ام  دشتی

سرسبز گردد...

نقاشی کن سایه بان امنیت را تا در زیر آن ببافم فرشی از جنس آرامش

و روی آن فرش بنشینم در انتظار تو...

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت

نقاشی کن عکس خوشبختی را و بر دیوار زندگی ام بیاویز...

نقاشی کن کوهی بلند را تا در قله ی آن کوه بلند در گوش آسمان بخوانم

که آه من چقدر خوشبختم،خوشبخت...

آری نقاشی کن عکس خورشید را ،کوهی بلند را ، اسبی چابک را،تا مرا

ببرد به آنجاییکه عشق و نور باشد و تو باشی و من باشم...

این متنو تقدیم می کنم به همه ی دوستان خوبم

اردتمندم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/21 و ساعت 2:32 PM |
زندگی منظومه ایست از شعرهای نا تمام،بی کلام ،بی بیان
+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/21 و ساعت 1:36 PM |
شبها.......................................

اومدم شبها رو باور بکنم غصه نذاشت

اومدم غصه رو باور نکنم شب نمی ذاشت

حالا باور بکنم یا که باور نکنم دردی درمون نمی شه کاری آسون نمی شه

کوه غصه روی قلبم دیگه ویرون نمی شه

می تونست چشمهای تو شبها رو روشن بکنه

 نذاره غم توی گریه این قده شیون بکنه

توی دل هیچ میدونی غم داره آواز می خونه

اینارو من میدونم شبهای تاریک می دونه

دل تو خنده ی تو چشمای تو دستای تو

می تونستن نذارن شب ها رو باور بکنم

اما..........................................

ارادتمند دوستان عزیزم هستم.

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/21 و ساعت 1:19 PM |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar