دوستت دارم!
و تو برای همیشه رفتی و هیچ وقت نفهمیدی که «همه دنیای من تو هستی»
« مهشید عزیزم دوستت دارم مثل همیشه، برای همیشه »
*******************
دوستت ندارم، ولی همیشه در فکر و خیال تو هستم.
دوستت ندارم، ولی به خاطر تو بیشتر اوقات اشک می ریزم.
دوستت ندارم، در حالی که تمام ذرات وجودم تو را می خواهند و از پس تو می آیند.
به زبان حال می گویم:
دوستت ندارم، در حالی که تمام ذرات وجودم به حرفهای من می خندند.
اعتراف می کنم:
دوستت ندارم، ولی لذت می برم از خشمت، از غرورت، از نگاهت، از قدرت و گریزت.
اکنون اعتراف می کنم که:
دوستت دارم چون... تو دوستم نداری...
***********************
یک بار خواب دیدن تو، به تمام عمر می ارزد.
پس نگو. نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست.قبول ندارم.
گرچه به ظاهر جسم خسته است.
ولی دل دریائیست. تاب و توانش بیش از اینهاست.
دوستت دارم. و تاوانش هر چه باشد، باشد.
دوست خواهم داشت، بیشتر از دیروز.
باکی ندارم.از هیچ کس و هر کس که تو را دارد...عزیز

پيله هاي پرواز من
******************
شبی مهتابی و روشن.شبی در گوشه ای تنها
که از غمها تهی بودم،
تو را با تیشه ی اندیشه ی شومم تراشیدم.
نشاندم برق صد الماس میان دیدگانت
گرفتی روشنی تابنده گشتی
تنت را در میان چشمه ی مهتابها شستم
ترا در معبد هستی خدا کردم
ولی این ار نمی دانم اگر روزی
به تنگ آرد غرورت دل یکتا پرستم را
تو را با تیشه ی سنگین قهرم افکنم بر خاک
که تا هر کس مرا بیند بگوید
او خدایش را به دست خویش بشکسته!!
پس نشینم بر سر بشکسته با قهرم
که تا شاید صبح دیگر خدایم را از نو بنا سازم...
******************
عصری تابستانی و هوایی که کم دیده ای
گفتم: این روز ها دلم خیلی بهانه ی تو را می گیرد. هوای دیدن تو را دارد.
گفت: می دانم همه چیز بهانه ای هست برای شانه به شانه در حال و هوای با هم بودن
گفتم:چرا گریه!
گفت: برای حرمت نگاه ناگهان تو. برای برای یک دریا حرف نگفتن
گفتم: و برای آنچه گفتم و گفتم و نشنیدی
گفت: برای آنچه خواستم و بودی، خواستی و نبودم و برای هر چه که نمی دانم!
گفتم: در تمام این همه سال که همه از یادش برده بودند، تو تنها کسی هستی که هستی!
گفت: در این دلواپسی عزیز دل! وقتی تو هستی انگار همه نیستند...
شب از آن شبها که در عمرت کم دیده ای.دریا دریا، ستاره...
*******************
منو هر ثانیه ها جنون تو
واسه من همین خیالتم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما که دستمون به هم نمی رسه
با حریر پیله های کاغذی
واسه من جاده رو ابریشم نکن
من، به پروانه شدن نمی رسم
حرمت فاصلمون رو کم نکن...
********************
بچه ها یه خواهشی داشتم اگه کسی درباره پیدا کردن آيدي هاي بودن پروفايل تو ياهو اطلاعي داره لطفاْ به من ميل بزنه يا نظر بذاره يا اينكه كلاْ مي تونه آيدي يه نفر رو كه پروفايل نداره براي من پيدا كنه. خواهش مي كنم خيلي برام مهمه.حتماْ بهم خبر بديد.ممنونم




آخرین بوسه,شبی در زیر باران
گریه بنالم،کوه و در و دشت از این جدایی
می نالد از درد، در این دمادم فردا کجایی
سفر به خیر،سفر به خیر،مسافر من
گریه نکن،گریه نکن،به خاطر من
باران می بارد امشب،دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته ره می سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری،سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دریا.سینه ی من دشت غم ها
یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم با تو تنها
باران می بارد امشب،دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته ره می سپارد امشب
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من
رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم
زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من
"کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران...
غمنامه های من
****************************
تو را به وداع آخرین که پر از ابرهای تیره و پنجره های فرو بسته بود
تو را به برگهای خزان، به دشتهای تهی و باغهای نسترن،
تو را به ساقه های شکسته وبادهای گریزان،
تو را به آه فرو خورده،
سوگند می دهم،مرا به آغازگاهم، آن ییلاق شبنم خیز نگاهت،بازگردان...
***************************
به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟
به یکی نغمه ی جادویی از پنجه ی گرم
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر
یا به الماس سیاهی در جام شراب
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب
یا به سر مستی طغیانگر دوران شباب
به چه مانند کنم خلوت آغوش تو را؟
به یکی بستر گل،به پرستشگر عشق
یا به خلوتگه جانها که غم از یاد برد
به چه مانند کنم؟!!![]()
گرداب عشق
هر بار که دفتر دلم را می گشايم
ورقهای زرد و کهنه ی خاطراتت را بياد می آورم
و پرنده ی دلم بال و پر زدن در قفس را دوباره تکرار می کند
و من دوباره حبسش می کنم و کليدش را به اعماق دريای وجودم پرت می کنم
تا مبادا دلم هوايت را کند و به گرداب عشق اسير شوم
و هر بار که می خواهم دريچه ی قلبم را برای کسی باز کنم
ترديد مانعم می شود
نمی دانی بعد از رفتنت چقدر تنهايم و حيف و هزاران حيف که
ندانستی چرا به انتظارت ننشستم.
ولی بدان وقتی دريچه ی قلبم را به رويت قفل کردم،
ندانستم کليدش را کجا انداختم...
******************************
سلام دوستای گلم من از این به بعد احتمالا دیر به دیر آپ می کنم چون باید به درسام برسم.امیدوارم تو این مدت شما عزیزان منو یاری کنید و منو تنها نذارید و منو از نظرات خوبتون بی بهره نذارید.![]()
![]()
![]()
رویایی کوتاه در یک شب بی فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و آرام است
هوا آرام،شب خاموش، راه آسمانها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می بافند کولیهای جادو گیسوی شب را
همانجاکه شبها در رواق کهکشانها عود می سوزانند
همانجا که اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند.
همانجا که پشت پرده ی شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من را بسته است
همین فردا که روی پرده ی پندار من پیداشت
همین فردا که ما را روزدیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش است
همین فردا،همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم باد پاییز است
دل بیتاب و نا آرام من،از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو می کند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند...
من آنجا چشم در اره توام
ناگاه تو را از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که می خندی
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
سرشک اشتیاقم، شبنم رخسار تو خواهد شد
تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری، در آغوش تو...
...ای افسوس!!!
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم باد پاییز است
هوا آرام،شب خاموش، راه آسمانها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
از اون حرفا...
۱ـ عشق از دید یک ریاضیدان: عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول.
جمله کلیدی:آه عزیزم، به اندازه ی زیر منحنی دوستت دارم.
۲- عشق از دید بقال سر کوچه: والا، زمان ما عشق مشق نبود،ننمون رفت این ضعیفه رو واسمون گرفت!
جمله کلیدی:آهای عیال شام چی داریم؟
۳ـ عشق از دید ننه بزرگم: ننه نزن این حرفارو! راستی این دختر بتول خانوم خیلی دختر خوب و با کمالاتیه!
جمله کلیدی: بریم خواستگاری؟
۴ـ عشق از دید غلام شوفر: رادیاتور عشق من از برایت جوش آمده، باور نداری به آمپرم بنگر!
جمله کلیدی: می خوامت!
دید...دید...دید...بوق...بوق...بوق...دید...
۵ـ عشق از دید بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب می شه؟حالا بگو ببینم باباش چی کاره ست؟
جمله کلیدی: من عاشقم!
۶ـ عشق از دید ننم: وا مگه تو امسال کنکور نداری؟ عشق باشه واسه بعد!
جمله کلیدی: برو دخترخاله ات رو بگیر.
پیوند:این اولین بار هست که تو این وبلاگ مطالب طنز درباره ی عشق نوشته می شود امیدوارم که مورد توجه قرار بگیرد.
چهار رکعت نماز عشق
وقتي خورشيد به حسادت مي نشيند،جهانم گوياي عشق تو نيست که با تو حرف بزنم.هنوز لطافت کلامت خاکستر زمانم را به تماشا نشسته است و چشمانت در خلوص ديدگانم شعله ور است.در حوالي کدامين چشم از طعم نگاهم پرهيز مي کني؟کجاي زمان ايستاده اي که صدايت رسالت بيداري است. کاش رطوبت قلبت سجاده ي چشمم باشد تا چهار رکعت نماز عشق را به جمالت اقامه بندم.هر چند اسطوره ي نبودنت طعم طلسم قصه هاست.در گرگ و ميش غروبي که دل بهانه گير است.باران صداي عشق سر مي دهد. سر مي گذارم بر حجم سبز دشت. بوي خيس علفزار مي پيچد و رويش هزار ترانه، اي دور مانده.کدامين آواز را سر دهم تا در صبحي که پنجره را مي گشايي، نسيم بوي خيس غريبه ام را عطرآگين خانه ات کنم...
زندگی چیست؟
یک تکرار،یک نمایشنامه،یک غمنامه،اما نه،یک حقیقت است،یک درک است، یک گذر است،گذری محدود در زمان، زندگی مفهومیست از یک واژه،شناخت،عقیده،توکل،عشق،گذشت،معرفت،امید،حجت و در یک کلمه،خوب بودن،خوب زیستن و زیبایی را دوست داشتن.انسانی که زندگی را دوست دارد، عذاب جدایی را خواهد کشید.
اما زیبایی،مطلق است،نور است،تجلی خداست و تا ابد باقیست.
زیبا باشیم و زیباییها را ببینیم و آنگونه زندگی کنیم که هنگام وداع،جسممان با قلبی مطمئن به آن نمی دانم کجا سفر کند.
با نسیم عشق،باغ زندگی را زنده دار
ور نه، کار روزگار کهنه جز تکرار نیست
******************************
خانه ی دوستی ما:
من دلم می خواهد،خانه ای داشته باشم پر ز دوست
هر که خواهد داخل خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک گل سرخ به ما هدیه کند.
شرط وارد شدنش،شست و شوی دلها
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
و درش را با قلبها کوبند
خانه ی دوستی ما اینجاست.
نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1380 توسط اقبال سهرابی | لينك ثابت |
